تمنّاي تبر

به چه مي‌انديشي؟!

به سرود مرگبار درخت، كه تن سپرده به تيغ تيز تبر؟!

به هلهله‌ي سرخوشي ومستانه خيز تبر؟!

تبر را تقصير نيست،

از سر اشتياق و نياز بودن با اوست اين تمنّا

عاشق است ديوانه

نمي‌داند كه چه مي‌كند!

هنوز

در شهر ما هنوز

 

كوچه هايي هست با درختان بلند

وكساني هستند

كه ديوار خانه شان كوتاه است .

ياكريمان هنوز اميد دارند ايوان خانه اي مآوايشان شود .

و صبح ها مي شود هنوز به قول سهراب نان و پنيرك خورد .

بعد از ظهر موقع افطار شايد مهمان آش نذري همسايه باشي .

و زندگي هنوز به همين سادگيست.