لمس عشق
مردد در پي گشوده شدن به روي عشق
و لمس عشق
- تنهايي يك شمع در اتاقي مملو از بوسه ي نور-
به وسوسه ي روزن در
مثل انفجار هيجان، در سكوت يك مكاشفه است.
مردد در پي گشوده شدن به روي عشق
و لمس عشق
- تنهايي يك شمع در اتاقي مملو از بوسه ي نور-
به وسوسه ي روزن در
مثل انفجار هيجان، در سكوت يك مكاشفه است.
نوشتههايم غبار زمانه گرفتهاند، ناراضياند، غُر ميزنند.
خود را به بال نسيمي كه مخفيانه از لاي باز پنجره به اتاق آمده سپرده و با اندك تكانش بال بال ميزنند.
بهانهي سفر دارند. چه كنم با بيتابيشان؟
قدم زدم … اين سو … آن سو… حق را به ايشان دادم. "بودنِ با من سخت است، من پُر از تنهاييم!"
ميبرمشان مسافرت تا هوايي تازه كنند!
*******
به رودي رسيديم. هوسِ شنا به سرشان زد. به روي آب نهادمشان. خوشحال بودند.
حسّ حل شدن در وجودشان بيداد ميكرد. داغ بودند، نميفهميدند!
براي اينكه دستم بهشان نرسد، آب با سرعتي رو به جلو ميراندشان.
معاشقهاي از روي هوس!
پسماندهي اين معاشقه لاشهي بيجان نوشتههايم بود.
آه نوشتههاي من!
آه …
لاشههاشان همنشين سنگها شد براي چندي.
كاش پيش من ميماندند!
كاش ميماندند!
کاش می توانستم تنهاییم را بر سینه ماه نقش کنم
کاش دستی مرا تا بی نهایت می برد.
شب زیباست و تو خلوت شب با خود
میشود تنها شد و همراه با ستاره ها به مهمانی ماه رفت.
شبها ایمان در دل آدمها جوانه میزند و نگاهمان، رو به دیدار آسمان میبرد
خدایا امشب از کجا و به نام چه کسی بنویسم؟
.
.
.
.
.
انگشتانم در جنوب و اشکهایم در مشرق جریان دارند.
صدایم در رویاهای بومی تو می تپد.
ای که شبها در حواشی تپه های سوخته، ریحان و شب بو می کاری
بگذار زیر عطر صدایت قدم بزنم.
روزها و شبها مثل گردباد به خود می پیچند و ردی باریک بر پشت روزگار باقی می گذارد.
من و تو در زمین ته نشین میشویم.
من و تو باقی نمی مانیم.
شاید هیچکس روی مزارمان شاخه گلی نگذارد.
بیا کنار من، بیا تا یک عکس از روحمان بگیریم. استخوانهای من تشنه اند.
همه فرات را در کاسه ای بریز و نیل را به من نشان بده. می خواهم کلماتم را در سبدی کوچک بگذارم
و در امواج آن رها کنم.
به من بگو چگونه می توان از یک کبوتر، آسمانی تر بود؟
چگونه می توان مثل ریشه ها نبود و به زمین دل نبست؟
چگونه می توان آینه وار سرشار از تماشا بود؟
من میدانم خورشید هر شب رو به سراب می رود و مهتاب هر شب حلالی تر می شود.
قلب همه آدمها نیز یک روز غروب خواهد کرد.
من می دانم در انبوه ابرها حتی یک ماهی کوچک نمی تواند شناور باشد.
من میدانم روزی روی لبخندهای ما غباری سنگین خواهد نشست.
بیا برویم سوی افقهای سرخ عشق و خاطره.
اینجا پشت نگاههای مه آلود، پرواز سینه سرخان به چشم نمی آید.
بیا برویم . پاییز که بیاید پرستوها از درخت می افتند و برگها پر از سرود آخر میشوند.
پاییز که بیاید، آوازهامان زیر باران خیس می شود.
بیا برویم عقربه هاروی 7 سکوت کرده اند تو هفت بار به دنیا آمده ای و من هفت بار از دنیا رفته ام.
و سیبها هفت روز دیگر معطر میشوند.
محلهي اجبار را دوست ندارم. از هوايش بوي تند تسليم به مشام ميرسد. اهالياش به گربهاي خانگي ميمانند، رام و دست آموز.
كودكانش با بازي بيگانهاند.
ريش سفيدش با تمام اشتها آرزوها را ميبلعد و اگر ذرهاي از آن قصد افتادن از گوشهي لب و لوچهاش را داشته باشد، فوراً آن را در دژ محكم دستمال - كه تار و پودش به مثابهي قفس است- دستگير و زنداني ميكند.
مهندسينش برجهايي ساختهاند كه در بلندترين پنتهاوسش، بُتي خشن و مقدّس مآب جا خوش كرده و اراده را جلوي پايش قرباني ميكنند.
پزشكانش با سرنگي گرسنه خلّاقيت را ميمكند، ويروس به جانش مياندازند و خصمي ابدي جايگزينش ميكنند، حرارت عاطفه را ميسنجند و ستون فقراتش را خرد ميكنند.
دبيرانش ذهنها را خفه، انديشه را بيمار و ختم آزادي را به جا ميآورند.
آشپزهايش از طعم نمك و فلفل و ادويه بيخبرند و معتقدند كه در هر غذا مواد بايد با همان طعم اوّليه در گورستان شكم غرق در استخر كيموس معدي شوند.
قبرستاني دارد به وسعت اميد، كه تنها ساكنانش آرمانگرايانند.
دلم ميخواهد با بولدوزر اراده به جانش بيفتم و آنجا را با خاك يكسان كنم و حق خلّاقيّت را باز ستانم.