هــوس
نوشتههايم غبار زمانه گرفتهاند، ناراضياند، غُر ميزنند.
خود را به بال نسيمي كه مخفيانه از لاي باز پنجره به اتاق آمده سپرده و با اندك تكانش بال بال ميزنند.
بهانهي سفر دارند. چه كنم با بيتابيشان؟
قدم زدم … اين سو … آن سو… حق را به ايشان دادم. "بودنِ با من سخت است، من پُر از تنهاييم!"
ميبرمشان مسافرت تا هوايي تازه كنند!
*******
به رودي رسيديم. هوسِ شنا به سرشان زد. به روي آب نهادمشان. خوشحال بودند.
حسّ حل شدن در وجودشان بيداد ميكرد. داغ بودند، نميفهميدند!
براي اينكه دستم بهشان نرسد، آب با سرعتي رو به جلو ميراندشان.
معاشقهاي از روي هوس!
پسماندهي اين معاشقه لاشهي بيجان نوشتههايم بود.
آه نوشتههاي من!
آه …
لاشههاشان همنشين سنگها شد براي چندي.
كاش پيش من ميماندند!
كاش ميماندند!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۷ ساعت 11:42 توسط کاوش
|
قلب کوچکم را به چه کسي بدهم؟