مشک تشنه

در تمام طول راه، زمزمه دارد به گوش
" ای عمو جان تشنه ایم، مَشک آبت کو به دوش؟ "
جُندیان از هِیبتش، محوِ روی غیرتش
پشت آن نخلان کمین_سیبلِ نفرینِ زمین_
با تمنّا نهرِ آب، عبدِ صالح را خِطاب
" ای ابو قُربه زِ من، قطره ی آبی بنوش
خشکی لب تَر بکن، کن تبرّک این خروش "
پُر حرارت پُر زِ تاب، برگرفت مشتی زِ آب
با نظر بر روی آب، غرق رویا یا به خواب
پیش روی دیدگان، تشنه دید آن طفلکان
ریخت آبِ مُشت را بر روی آب
مَشکِ تشنه را رها در جوی آب
ساقی دشتِ عطش، ناصر و تسلیم عشق
برنشست بر اسب و شد، راهی اقلیم عشق
زیدِ رَقّادِ لعین، مَکر و کین اندر عجین
می کُند دستش جدا، بی خبر او از خدا
می دهد دستِ دِگر، مَشکِ آب خون جگر
دست چپ را زد به تیغ، ای دریغا ای دریغ
بارِ دیگر شهسوار، مَشک آبِ بی قرار
گیرِ دندان بی امان، در تعجب شد جهان
شور و غوغایی به پا، در زمین و در سَماء
از یَسار و از یَمین، تیرها هر سو وَزین
دو به دو یا تک به تک، از حسد از روی رَشک
می خورد اول به چَشمُ بعد هم رو سوی مَشک
ریزه های خونِ چَشم، خون چکان شد روی مَشک
مَشکِ خامُش بی صدا، بهرِ شرم و از حیا
گریه ها سر می دهد، آبها با اشکها پَر می دهد
نانجیبی هر که بود، نیّتش هم شَر که بود
زد به فرقش یک عمود، قدّ رعنایش خَمود
دست ندارد، چَشم ندارد، جان رَمَق را هم ندارد
خسته دل، یاری دهنده شاهِ دین
اوفتاد از اسب بر روی زمین
هر فرشته هر ملک، پایین بیامد از فلک
هر کدام از دیگری، پیشی گرفته از رهی
تا رأس آن ماهِ جلی، بِنهد به دامانش ولی
مامش بیامد تا سرش، بنهد به روی دامنش
تا واپسین لحظه ی مرگ، فکرش شهادت بود و بس
کشته شدن در راهِ عشق، عشقش شهادت بود و بس
محرم سال ۸۱






قلب کوچکم را به چه کسي بدهم؟