وصيتنامه
«وصیت نامه»
رو تنم پر از دونه های قرمزه! مامان ميگه چيزي نيست زودي خوب ميشي ولي من که ميدونم دارم ميميرم! کلي چيز دارم ميخوام بدمشون به کسايي که دوسشون دارم.
يه جامدادي دارم که عکس خرگوش روشه، اونو بدين دختر عمه اعظم.يه جعبه مدادرنگي دارم که دو تا از مداداش گم شده، اونم بدين داداش عباسم بهش بگين اينقده پيش دوستام نگه زينب گداست، خب همش وسايلمو گم ميکنه. لاک پشتمو بدين به الهه بهش بگين مواظب باشه يه وقت کارخرابي نکنه ها. دامن چين چينيمو بدين به ندا آخه خيلي از دامنم خوشش اومده بود. عروسکمو بدين به ليلا. رُژلبمو بدين الميرا. قلّکم پر پوله با پولاش شکلات کاکائو بخرين بدين بچههاي مستأجر فاطمه خانمينا آخه پول ندارن بخرن. اسباب بازيامو بدين سميرا.
همهي تيلههام مال امير. دلم گرفته، آخه امير از دستم ناراحته، دو روزه نديدمش. اون روزي بهش گفتم: بزرگ شدم باهام عروسي ميکني؟!
بهم گفت: من تو رو نميخوام. ميخوام با يه دختر چادري مثل رعنا عروسي کنم. نميخوام مثل تو دامن کوتاه چين چيني بپوشه! تازشم تو بدون اجازهي من با پسرخالههام حرف ميزني، بلند بلندم که ميخندي، تو کيفتم لوازم آرايش داري!
_انگاري يادش رفته بود اون روزي که سفيد کنندهي مامانو زدم بهم گفت: واي زينب صورتت چقدر تميز شده! خب خوشش اومده بود ديگه_
وقتي گفت منو نميخواد عصباني شدمو بهش گفتم: قهر قهر تا روز قيامت!
الان پشيمونم. به امير بگين خيلي دوسش دارم حتي حالا که مُردم. بهش بگين وقتي رفتم پيش خدا بهش ميگم يه فرشته خانم چادري که حرف گوش کن باشه براش بفرسته.
بهش بگين مواظبم با پسرايي که مُردن حرف نزنم، بلند بلند نخندم، هيچ وقتِ هيچ وقتم دامن کوتاه نپوشم.
خدايا حيف شد که مُردم. من اميرو ميخوام، چرا اون منو نميخواد؟!
قطرات اشک که در چشمان امير حلقه زده بود، آرام آرام ميغلطيد و به صورت چروکش طراوت خاصي ميبخشيد و امير همانطور که روي صندلي راحتي بالا و پايين ميرفت، خاطرات کودکي خود و همسرش زينب را که به تازگي به رحمت خدا رفته بود در ذهنش مرور ميکرد.
پايان
قلب کوچکم را به چه کسي بدهم؟