پایان تلخ عشق

بگذار تا بنويسم از آن روز سرد
روزي كه حتي ابر هم بر حال زار من
دلتنگي و آشفتگي هاي مدام من
اشك هاي بي امانم , ناله هاي ساز
با تند خويي بر زمين پرگناه و خشم
خود را فرونشاند و بي امان گريه كرد
پايان اشك هاي من فرا نميرسد
گويي تمام آرزوهاي من مرده اند
باران و اشك هاي مدام ابر
ياد آور تمام خاطرات توست
روزي به زير اشك هاي آسمان
با چتر عشقمان
باهم قدم زديم
تو عاشق نوازش ابرها شدي
چتري كه زير آن آشيانه ساختيم
بستي به زير باران ها رها شدي
چون آهوي گريزپايي دوان شدي
من با همين شكسته بالم و خسته جان
دنبال ردپاي تو در دشت ها دوان
رفتي و آمدم
رفتي و آمدم
اي مهربان من
اين نيست راه عشق
بيراهه ميروي
اكنون كه ميروي
اندك تاملي
تا من بيابمت
تو دور تر شدي
من خسته و صبور
تو دور تر شدي
صبرم به جان رسيد
تو دور تر شدي
اين زخم كهنه ام دردش ز دوريت تا استخوان رسيد
اما هنوز هم يك شعله اميد
در قهقراي قلب خامشم
از عشق تو بپاست
با اين كه نيستي
ديگر نميتابد آن پرتو هاي گرم
از چشمهاي تو
بر جسم سرد من
با اينكه ديگري
بر دست هاي تو
زنجير آهنين
بر قلب ساده ات
اواز خوش طنين
بر روي اسم تو
منحوس اسم خويش را نهاده است
خامش نميشود اين شعله نحيف
از عشق سرد تو
در قلب خامشم
آري زنده اي
جاويد تا ابد
با قطره هاي اشك
كز ابر ميچكد
يادت به روح من
چون تير زهرگين
با خشم ميرود
پايان چتر ما
پايان تلخ عشق
پايان خنده هاست
اين را به ياد سپار
پندار خسته جان تا آخرين نفس
لبريز عشق توست
از اين جهان جداست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: پندار تخلصمه :دی

مشک تشنه

بین الحرمین

در تمام طول راه، زمزمه دارد به گوش

" ای عمو جان تشنه ایم، مَشک آبت کو به دوش؟ "

 

جُندیان از هِیبتش، محوِ روی غیرتش

پشت آن نخلان کمین_سیبلِ نفرینِ زمین_

 

با تمنّا نهرِ آب، عبدِ صالح را خِطاب

" ای ابو قُربه زِ من، قطره ی آبی بنوش

خشکی لب تَر بکن، کن تبرّک این خروش "

 

پُر حرارت پُر زِ تاب، برگرفت مشتی زِ آب

با نظر بر روی آب، غرق رویا یا به خواب

پیش روی دیدگان، تشنه دید آن طفلکان

ریخت آبِ مُشت را بر روی آب

مَشکِ تشنه را رها در جوی آب

ساقی دشتِ عطش، ناصر و تسلیم عشق

برنشست بر اسب و شد، راهی اقلیم عشق

زیدِ رَقّادِ لعین، مَکر و کین اندر عجین

می کُند دستش جدا، بی خبر او از خدا

می دهد دستِ دِگر، مَشکِ آب خون جگر

دست چپ را زد به تیغ، ای دریغا ای دریغ

بارِ دیگر شهسوار، مَشک آبِ بی قرار

گیرِ دندان بی امان، در تعجب شد جهان

شور و غوغایی به پا، در زمین و در سَماء

از یَسار و از یَمین، تیرها هر سو وَزین

دو به دو یا تک به تک، از حسد از روی رَشک

می خورد اول به چَشمُ بعد هم رو سوی مَشک

ریزه های خونِ چَشم، خون چکان شد روی مَشک

مَشکِ خامُش بی صدا، بهرِ شرم و از حیا

گریه ها سر می دهد، آبها با اشکها پَر می دهد

نانجیبی هر که بود، نیّتش هم شَر که بود

زد به فرقش یک عمود، قدّ رعنایش خَمود

دست ندارد، چَشم ندارد، جان رَمَق را هم ندارد

خسته دل، یاری دهنده شاهِ دین

اوفتاد از اسب بر روی زمین

هر فرشته هر ملک، پایین بیامد از فلک

هر کدام از دیگری، پیشی گرفته از رهی

تا رأس آن ماهِ جلی، بِنهد به دامانش ولی

مامش بیامد تا سرش، بنهد به روی دامنش

تا واپسین لحظه ی مرگ، فکرش شهادت بود و بس

کشته شدن در راهِ عشق، عشقش شهادت بود و بس

 

محرم سال ۸۱