عروج علی (ع)

 

امشب ملائک به اذن خدا نزول می کنند

قرآن حق و زنده را با خود به بالا می برند

هارون چگونه شود خار در چشم استخوان بر گلو

بر دوش خود بگذاشته بر نزد موسی می برند

چشمان کوثر بی دیدن ساقی بی فروغ می شوند

بر چشم خود بنهاده پس بر جای زهرا(س) می برند

عاشق نمی شود چنین اسیرو غمین زهجریار

معشوق خود را با ادب ،دیدار آن معشوق اولی می برند

 

 پ.شمع

رمضان ۱۴۳۱

آستان رستگاری

در کعبه ی بهشت بود که پوشیدم

بر روح کبریایی جامه ی ولادت را

 

 

با دست پر فتوح امین (ص) بپیمودم

در دشت های غدیر قله ی امامت را

   

من بحر عشق بودم وعاشقانه می بردم

بر دوش خسته ام کشتی ولایت را

 

بر جان گشنه یتیمان روزگار

با دست های خود دهم لقمه ی هدایت را

 

من تشنه ی حقیقت و چه خوب نوشیدم

بر آستان رستگاریم چشمه ی حقیقت را

 

پ.شمع

۱۹ رمضان المبارک۱۴۳۰

جلگه ی دیدار

میروم ازاین  خیال

ازاین  خزان بی بهار

 

می گریزم از سایه های  مخوف نبودنت

پر میکشم به  آغوش آفتاب خیال بودنت

 

می کوچم از قله های  غرور بی حضور

تا پست ترین جلگه های دیدنت

 

 

مقصد

من دلم دریاست ، آبش از امید

چشم من نور است ، نورش از خورشید

مقصدم عشق است ،مرکبم ایمان

راه من دور است

چاره اما نیست .

می شود خسته پای تنهایم

راه من سخت ، ساده می آیم !

دست من سبز است ، سبز و بخشنده

مثل جنگلها ، پاک و پاینده

همسفر برگرد ، تا شویم همگام

تا خود مقصد با تو می آیم .

هنوز

در شهر ما هنوز

 

كوچه هايي هست با درختان بلند

وكساني هستند

كه ديوار خانه شان كوتاه است .

ياكريمان هنوز اميد دارند ايوان خانه اي مآوايشان شود .

و صبح ها مي شود هنوز به قول سهراب نان و پنيرك خورد .

بعد از ظهر موقع افطار شايد مهمان آش نذري همسايه باشي .

و زندگي هنوز به همين سادگيست.

هدیه شکسته


چشم ازتو برنمي دارم
تا تو اينجايي
دل از تو برنمي کنم تا خدا با ماست
اشكم روان نمي شود
 
اگر باشي
بنشين ، قرار جداييمان فرداست
فردا اگر زپيش من رفتي
قلب شكسته ام را ببر با خود
آري بدان كه موسم رفتن
يك هديه شكسته مي بري با خود !

زلال آبی

 و سحر نزديك است

كه بيايي

و بيني                                                            

دل را

و سحر نزديك است

و قدومت محكم ، وقدومت روشن

و دلم پر امّيد

و دلم پر تشويش

كه بيايي

و ببيني

كه حقيقت امروز مرغيست اسير

و چه ابريست هوا

و همه منتظر خورشيديم

و چه پر كف شده است درياها

اي زلال آبي ...

اي حضور باقي ...

پس دلم را درياب!

شايد امشب باشد

شب پايان سياهي ، امشب

 

اللهم عجّل لوليك الفرج !

 

زندگی

زندگي ام برگيست
در ميان باغ هاي مهرگان
در هوا
در زمين
بي هدف
مي رود به سوي بادها ، باد هاي بي امان
رنگ او زرد مي شود گاهي
زرد همچو ستاره هاي آسمان بي كران  
مي شود بي هوا گاهي خرد
زير پا ، زير پاي عابران
باغبان باغ ها گاهي
كنار ميزند اورا به  پا رويش
گاهي از فرط خستگي باغبان
حتي نگاه هم نمي كند رويش
برگ اما روزي بود
سبز و نازك و لطيف
روي شاخسار، مي درخشيد سبز وخرم بود  
چه كند تقصير برگ نيست
عمر بهار و تابستان كم بود