شهر من گم شده است ...

نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !
خيال ميکني غريبه ام، اما اينجا شهر من است.
توي شهر من، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچيک و بزرگش رو سياحت کرد.
شهري که ميدونم اگه دير بجنبم، همراه خيليهاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم.
باکي نيست ...
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهاييها و رنگهاي بي قافيه کوچه هاش برام راحتتر بشه.
اما يک روز، شايد يک نفرين ... يا نه ...
نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آره ... 
يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخمهاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند.
شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده. با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند.
همه چيز انگار از يک نخواستن ميايد.
نخواستن براي بيرون رفتن از اين شهرفرنگ که ديوارهاي طلايي و قشنگش، روزي برق و جلايي داشت و حالا ديوارهاي قهوه اي و زنگار گرفته، همه طرف ، باقي مانده و اندک چشماني که انتظار ديدن چهره اي از دريچه هاي اين شهر فرنگ را با تمام عمرشان تاخت ميزنند.
ميگويند ... شهرفرنگي، در گوشه اي از همين شهر، برج ميسازد و به اسم قصر ميفروشد به من و شما.
بايد تا اسم شهرم فراموش نشده...
بايد با تمام خورده اراده هاي باقيمانده ...
بايد راهي به دريچه هاي اين شهرفرنگ پيدا کنم تا پيش از پرواز، نگاهي از بيرون به اين شهر بيندازم تا لااقل تمام خاطراتم را با مردمان اين شهر مرور کرده باشم.
خب... خدا را شکر ديگر غمي نيست.... همه چيز بر وفق مراد است و خوب.
گفتم که ... نگران تنهاييهاي من نباش، رفيق !

شايد

شاید خدای دهکده ی تنهایی

                                سکوت باشد

باشد...

                     دهکده ی تنهایی خدایی دارد

ما هم خدائی داریم

                        پس ...

هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر

هنوز يادم هست ؛
روزهايي که نعره ها و داد و بيدادهايم را گوش شنوايي نبود. پاسخ، نيشخندي بود که کاش ، لااقل از روي عادت نبود.
حالا گاهي گوشها براي شنيدن کوچکترين نجواهايي که در دلم ميچرخند، تيز ميشوند تا بلکه سوژه تفريح امروز صاحبانشان باشند.
هنوز روي خيلي از ديوارهاي کوچه هاي خلوت و قديمي خيابان حافظ، به دنبال رد و اثر مشتهايم ميگردم. (نشانيشان را از ته سيگارهاي آشنا ميشناسم)
هنوز لابلاي کتابهاي نوجواني، دستنوشته هاي کودکي روي کاغذهاي کاهي و ناسور و زردشده، خاک ميخورند و براي سراغ گرفتنشان، حوصله نيست.
اين روزها، صداي داد و فريادي نيست تا بگويي ياغي و عاصي شده اي.
تا بگويم اينها از عصيان نيست که از عقيده است. عقيده هايي که نميخواستم عقده شوند.
قرارمان اين نبود... اما...
مختصر انگيزه اي آمده که تا حرام نشده بايد آنرا به کاري زد.
بقيه اش با خداي تو.

هــوس

نوشته‌هايم غبار زمانه گرفته‌اند، ناراضي‌اند، غُر مي‌زنند.

خود را به بال نسيمي كه مخفيانه از لاي باز پنجره به اتاق آمده سپرده و با اندك تكانش بال بال مي‌زنند.

بهانه‌ي سفر دارند. چه كنم با بي‌تابي‌شان؟

قدم زدم … اين سو … آن سو… حق را به ايشان دادم. "بودنِ با من سخت است، من پُر از تنهاييم!"

 مي‌برمشان مسافرت تا هوايي تازه كنند!

*******

به رودي رسيديم. هوسِ شنا به سرشان زد. به روي آب نهادمشان. خوشحال بودند.

حسّ حل شدن در وجودشان بيداد مي‌كرد. داغ بودند، نمي‌فهميدند!

براي اينكه دستم بهشان نرسد، آب با سرعتي رو به جلو مي‌راندشان.

معاشقه‌اي از روي هوس!

پس‌مانده‌ي اين معاشقه‌ لاشه‌ي بي‌جان نوشته‌هايم بود.

آه نوشته‌هاي من!

آه …

لاشه‌هاشان همنشين سنگ‌ها شد براي چندي.

كاش پيش من مي‌ماندند!

كاش مي‌ماندند!

هدیه شکسته


چشم ازتو برنمي دارم
تا تو اينجايي
دل از تو برنمي کنم تا خدا با ماست
اشكم روان نمي شود
 
اگر باشي
بنشين ، قرار جداييمان فرداست
فردا اگر زپيش من رفتي
قلب شكسته ام را ببر با خود
آري بدان كه موسم رفتن
يك هديه شكسته مي بري با خود !

برف خوني

برف خونی

زمستان دوباره از راه رسیده است. برفهای سفید و درشت دومرتبه از آسمان در حال فرود آمدن بر زمین هستند. بادهای خشک و سرد و سوزانی می وزد که تا مغز استخوان انسان را به درد می آورد. خیابانهای یخ زده. جوبهای پر برف و آشغال. کوچه های بی رهگذر و پر برف. رهگذرهایی که در دستان خود فوت می کنند و آنهارا به هم میمالند. کودکانی که در برف بازی می کنند... برف هنوز می بارد.

هوا بی رحمانه سرد شده است. پنجره های اتاق کار من به شدت یخ بسته اند. درون خانه فضای گرم و غمگینی حاکم است. آسمان گرفته, از داخل خانه پیداست, گویی آسمان به دل من پیوند خورده است. صدای قل قل آب جوش روی گاز, همانند صدای تیرهایی است که در آن سالهای سرد در گوش من زمزمه می کردنند. به یاد آن روزهای تلخ می افتم. روزهای برفی و سوزان. صدای رژه ی نظامیان که شیشه هارا می لرزاند به گوشم می رسید. صدا می آمد "یک دو سه, یک دو سه ...." ناله ی بیگناهانی که نظامیان به زور خانه هایشان را در آن زمستان سگ کش خالی می کردند و آنها را بدست اعضای خانواده خودشان می کشتند به گوشم می رسید. صدای مادرانی که از فقدان فرزندانشان, نظامیان را نفرین می کردند به گوشم می رسید. روزها می گذشتند و تعداد کشته ها به اندازه ی هر نظامی روز افزون بود. تخریب دیوانه وار خانه ها و عمارات. اینها همه تازه ظاهر همه ی این مکافات بود. بایستی به دل شهر رفت, جایی که نظامیان مستقر بودند؛ تا دید و فهمید روزگار سیاه بختی در عمق سفیدی یعنی چه. در آن جا به شعاع پنج کیلومتر خالی از سکنه بود. تمام آن خانه ها برای سنگر سازی یا از روی بی رحمی تمام تخریب شده بود. در کوچه پس کوچه های آن منطقه جنازه, سر و دست بریده افتاده بود و خون بروی آن برفها مانند یک فضای انسان گریزانه پاشیده شده بود. بوی تعفن جنازه ها تمام آن منطقه را برداشته بود. در آن محیط حدود چند دقیقه ای ایستادم و با تماشا به جنازه های تکه پاره شده یا سوخته به فکر فرو رفتم, به فکر آن که این جنازه ها متعلق به کسانی بوده است که در سر آرزوهایی داشتند, مردمانی بودند که گاه به آرزوهایشان رسیده بودند یا آرزویی را در سر می پروراندند و یا گاها نا امید از همه چیز بوده اند. این اجساد مال کودکانی بوده که در آغوش گرم مادرشان بوده اند و همراه مادرشان به این روز در آمدند. این اجساد مال عاشقانی بوده که همدیگر را می بوسیدند و اکنون نیستند. این دنیای سیاه و پر درد ماست. در همین روزها بود که من پدر و مادر و برادر خود را از دست دادم. خیلی وحشینانه و در کمال بی رحمی, لعنت به این جنگ. بعد از آن حادثه ی نفرت انگیز و سخت, روح من سوخت, چشمانم روز به روز زرد تر می شد, مریض تر می شدم. روز و شب در خیابان بودم و به آنارشیسمی های علیه جنگ کمک می کردم. بعد از هر مبارزه ی سخت, نگاهی به جای پوکه های گلوله های داغ می انداختم که برف را آب کرده بودند به خونها ی روی برفها به جنازه ها و به چشمان بازشان که روح از آن ها به سرعت خارج می شد و به سوی آسمان می رفت. آنارشیسمی ها بر علیه نظامیان, خونین است و وحشت انگیز. جان هزاران نفر در دستانم بود, عذاب وجدان داشتم, نتوانستم 3 نفر را مراقبت کنم, این هزاران نفر خیلی سخت هستند. اما تلاشم را کردم, پای لنگای را برای خود به جا گذاشتم...

ده سال از آن روزهای سخت می گذرد و هر فصل سال برای من از آن روزها خاطره است و هر روز صبح خود را با این جمله آغاز می کنم: "لعنت بر جنگ..."

 

 

باغ انار

بكوش تا آغشته به آغوش دلهره‌ي سايه‌ها شوي

و مملوء از محبّت نارنج

تا بتراشي غبار حنجره‌ي بغض سالخورده را

بغضي كه سال‌ها در انتظارِ كشيدن آهي

حسرت به دل مانده!

*******  

به آواز دانه‌اي دل سپار

كه در زير خش خش پاييز

سربرافراشته

و آزادانه پوست مي‌اندازد

*******  

باغي باش به پاكي و دل‌نازكي اناري خسته

كه با گريه‌ي كودكي بيمار

دلش مي‌تركد!

*******  

سبز باش!

سبزتر از آنچه هستي

******* 

و بخند

كه دنيا با خنده‌ي تو زيباتر مي‌شود

بیا برویم

من و شب همیشه تنهاییم

کاش می توانستم تنهاییم را بر سینه ماه نقش کنم

کاش دستی مرا تا بی نهایت می برد.

شب زیباست و تو خلوت شب با خود

میشود تنها شد و همراه با ستاره ها به مهمانی ماه رفت. 

شبها ایمان در دل آدمها جوانه میزند و نگاهمان، رو به دیدار آسمان میبرد

خدایا امشب از کجا و به نام چه کسی بنویسم؟

.

.

.

.

.

انگشتانم در جنوب و اشکهایم در مشرق جریان دارند.

صدایم در رویاهای بومی تو می تپد.

ای که شبها در حواشی تپه های سوخته، ریحان و شب بو می کاری

بگذار زیر عطر صدایت قدم بزنم.

روزها و شبها مثل گردباد به خود می پیچند و ردی باریک بر پشت روزگار باقی می گذارد.

من و تو در زمین ته نشین میشویم.

من و تو باقی نمی مانیم.

شاید هیچکس روی مزارمان شاخه گلی نگذارد.

بیا کنار من، بیا تا یک عکس از روحمان بگیریم. استخوانهای من تشنه اند.

همه فرات را در کاسه ای بریز و نیل را به من نشان بده. می خواهم کلماتم را در سبدی کوچک بگذارم

و در امواج آن رها کنم.

به من بگو چگونه می توان از یک کبوتر، آسمانی تر بود؟

چگونه می توان مثل ریشه ها نبود و به زمین دل نبست؟

چگونه می توان آینه وار سرشار از تماشا بود؟

من میدانم خورشید هر شب رو به سراب می رود و مهتاب هر شب حلالی تر می شود.

قلب همه آدمها نیز یک روز غروب خواهد کرد.

من می دانم در انبوه ابرها حتی یک ماهی کوچک نمی تواند شناور باشد.

من میدانم روزی روی لبخندهای ما غباری سنگین خواهد نشست.

بیا برویم سوی افقهای سرخ عشق و خاطره.

اینجا پشت نگاههای مه آلود، پرواز سینه سرخان به چشم نمی آید.

بیا برویم . پاییز که بیاید پرستوها از درخت می افتند و برگها پر از سرود آخر میشوند.

پاییز که بیاید، آوازهامان زیر باران خیس می شود.

بیا برویم عقربه هاروی 7 سکوت کرده اند تو هفت بار به دنیا آمده ای و من هفت بار از دنیا رفته ام.

و سیبها هفت روز دیگر معطر میشوند.

خداحافظ

جمعیت همهمه ای راه انداختنوو نمی ذاشتن که ما حرکت کنیم. اومده بودن بالای سن ، شلوغ شده بود و هر لحظه نبض فرد در حال کند شدن بود. به هر بد بختی بعد از 2 ساعت فرد رو رسوندیم بیمارستان. ولی تا رسیدیم از دنیا رفت. برای مراسم تدفینش دوباره اون آهنگ رو با کمک یک بیسیستو همون درامر راک خوندم. مراسم تموم شدشو همه رفتن با خاطرات فردو بقیه ی اعضای گروه.

ادامه نوشته

زلال آبی

 و سحر نزديك است

كه بيايي

و بيني                                                            

دل را

و سحر نزديك است

و قدومت محكم ، وقدومت روشن

و دلم پر امّيد

و دلم پر تشويش

كه بيايي

و ببيني

كه حقيقت امروز مرغيست اسير

و چه ابريست هوا

و همه منتظر خورشيديم

و چه پر كف شده است درياها

اي زلال آبي ...

اي حضور باقي ...

پس دلم را درياب!

شايد امشب باشد

شب پايان سياهي ، امشب

 

اللهم عجّل لوليك الفرج !

 

آدمك

در پشت ديوار دلم.. در پشت ديوار دلم عاشقي ميميرد آدمي ميسوزد چشم به در ميدوزد آدمك ميترسد آدمك تنها شد همره غمها شد آدمك ميترسد رويايش ميميرد مرگ خواب ميگيرد پشت ديوار دلم جايي كه عشق جاي عطر گل ياس بوي خون ميگيرد آدمك ميميرد.

زندگی

زندگي ام برگيست
در ميان باغ هاي مهرگان
در هوا
در زمين
بي هدف
مي رود به سوي بادها ، باد هاي بي امان
رنگ او زرد مي شود گاهي
زرد همچو ستاره هاي آسمان بي كران  
مي شود بي هوا گاهي خرد
زير پا ، زير پاي عابران
باغبان باغ ها گاهي
كنار ميزند اورا به  پا رويش
گاهي از فرط خستگي باغبان
حتي نگاه هم نمي كند رويش
برگ اما روزي بود
سبز و نازك و لطيف
روي شاخسار، مي درخشيد سبز وخرم بود  
چه كند تقصير برگ نيست
عمر بهار و تابستان كم بود