وقتی که حدودا 15 - 16 ساله بودم ، تحت تاثیر آهنگ های گروه کویین قرار گرفته بودم. عاشق کارای این گروه بودم من عاشق سولو و الکتریک این گروه قرار گرفته بودم. همیشه آرزو داشتم برایان می رو ببینمو یک گیتاریست قدر بشم. 18 سالم که شده بود با یکی از دوستام رفتم به تور کویین توی لندن. عزمتی بود. جمعیت براشون سرو دست می شکوندن. بعد از اتمام اون کنسرت با کمک کمی پولی که داشتیم رفتیم پشت صحنه تا اعضای گروه رو از نزدیک ببینیم. اون موقع احساس کردم دیگه بهترین از این لحظه تو عمرم نبوده و نخواهد بود. برایان می رو دیدیم قرار شد که 1 هفته بعد از اتمام تور یک سر بریم به کمپانی "مرکوری".

 

اون روز فرا رسید، منو دوستم راجر ، رفتیم کمپانی. بعد از یک ساعتو نیم صحبت با برایان می قرار شد که منو دوستم دوتا الکتریک برای خودمون تهیه کنیم تا بریم اونجاو می بهمون آموزش بده. اون شب همش به فکر این قضیه بودم. خیلی سخت بود که به بابام بگم یک گیتار الکتریک برام بخره. وضع مالیمون زیاد خوب نبود. راجر رو فردا دیدم ، ازش پرسیدم چی کار کردی؟ گفت :" بابام قبول کرد!" بهش گفتم :" ببین خودت که وضع منو بهتر می دونی می شه تا یک مدت تمام خرج ها به گردنت باشه تا من دانگ خودمو حساب کنم؟" راجر منو یک نگاهی کرد بهم با خودم گفتم که الان با یک آجر می زنه توی سرم که یکهو داد زد :"قبول!!!!!!". انگار تمام حالو حول دنیارو بهم دادن. ماچش کردم.

 

پس فردا دیدم که راجر اومد یک آمپو افکتو الکتریک بهم دادو گفت که فردا با می قرار آموزش گذاشتم. خوشحال شدم. تازه مشکلات مثل کوه یواش یواش داشت میمود روی سرم. باباو مامانم وقتی اون لوازم رو دیدن بهم توپیدن که برو اینهارو به صاحبشون پس بده. بعد از کلی جنگ دعوا با بابام، بهش گفتم که اینها قرضی تا یک مدت دستمه. راه دیگه ای نداشتم. فردا شد. با یک زحمت لوازم رو بردیم خونه ی می برای آموزش. اون روز خیلی فوق علاده بود ولی خوب غمم گرفته بود که کی می تونم پول رو به راجر پس بدم. حوالی ساعت 11 شب بعد از یک تمرین 8 ساعته راجر بهم گفت :"جان ، بابت این پولا خودتو ناراحت نکن بعدا می دی بهم دیگه! ناراحت چی هستی؟" بهش گفتم :" ممنون راجر، ولی خودم خیلی دوست دارم زود تر بهت پس بدم پولارو و بهتم یک روزی پس می دم." بعد از 1 سالو نیم آموزش حرفه ای گیتار الکتریک منو راجر وارد دانشکده هنر لندن شدیم. اواسط ماه ژوئن سال 1999 توی یک دعوا راجر چاقو خرد. پدرو مادرش لندن نبودن و من 1 هفته به دلیل ضربه ای که به تهالش خورده بود توی بیمارستان بودم و در تلاش بودم تا پدر مادرش رو پیدا کنم. جمعه ی هفته ی بعد وقتی پدرو مادرش رسیدن به لندن توی بیمارستان راجر از دنیا رفت. تمام دنیا جلوی چشمام سیاه شدو در اون لحظه از هوش رفتم اول از همه به خاطر اون بود و بعد به خاطر قرض زیادم بهش.

 

یک سال بعد از ماجرا رفتم بریتانیا ، 21 سالم بود ، خیلی جوون بودمو جز موسیقی کار دیگه ای هم بلد نبودم. ظهر رسیدم به بریتانیا و سریعا رفتم خونه ی یکی از دوستام که توی مدرسه ی موسیقی بریتانیا درس خونده بود. این پسر از بهترین گیتاریستهای های دبیرستان موسیقی بریتانیا بود که اون سال یک بند داشتن راه می نداختن از بچه های همون دبیرستان. بهش ماجرارو گفتم که چی شد و چه بلایی سر راجر اومد. خیلی ناراحت شد و ازم پرسید چی کار می کنم و بهش گفتم الکتریک می زنم.

 

تا بهش گفتم چشماش گرد شدو گفت: " پسر من چند وفته دنبال یک الکتریک زن می گردم. آوردی الکتریکتو؟" شروع کردم براش به الکتریک زدم چون یک سال بود تمرین نکرده بودم اول توپوق زدم اما بعد در همون لحظه به یاد راجر افتادمو بی اختیار شروع کردم به زدن. اشک توی چشمای ساموئل جمع شده بود. خودمم داشتم گریه می کردم. تموم شدنی نبود ولی وقتی دوباره برگشتم به حال خودم. ساموئل گفت:" دیگه از امروز به بعد پیشم باش با بچه ها تمرین کنیم تا یک آلبوم بدیم بیرون." تعجب کردم که یکهو ساموئل این حرفو زد ولی خوشحال شدم.

 

فردای اون روز من افرادیرو دیدم که تعجبم زد بالا. کسی که درامز می زد یکی از دوستای دوران راهنماییم بود به نام جیسون و بیسیست گروه هم یک ایرانیه دو رگه بود به نام فریدون که خوب فِرد صداش می کردیم.

 

ساموئل یک آهنگ نوشته بود و ما شروع کردیم به نواختن اون آهنگ. یک آهنگ بی کلام بود. ساموئل سولو اون آهنگ رو می زد.یک ماه بعد برای ظبط آهنگ توی استادیوی دبیرستان موسیقی بریتانیا به صورت قاچاقی به وسیله ی یکی از افرادی بچه هارو یادش میمودو باهاشون رفیق بود رفتیم. زیاد پول نداشتیم که بدیم برای استادیو. آهنگ ظبطش سه ساعت طول کشید ولی کار فوق علاده ای شدش. آهنگو بردیم به کمپانی سونی اول فکر کردیم پرتمون می کنن بیرون ولی اون آهنگ رو با پیشنهادشون و زیر نظرشون یک سینگل کردیمو دادیم بیرون. یک هفته ی اول فقط 18 نسخه ی اون سینگل فروش کرد. خیلی حالمون گرفته شد. خواستیم این کار پر فروشی بشه. برای همین با کمک یک دزد اینترنتی روی تمام سایتها اسم آلبومو فرستادیم و به بیش از 2000 ایمیل تبلیغ آلبوم رو فرستادیم. دو روز بعد 10563 نسخه آلبوم فروش کرد و شرکت سونی به هرکدوممون علاوه بر درصدی از پول فروش آلبوم دستمزد تک تک افراد گروه رو کرد 100 هزار دلار. تشویق شدیمو یک آلبوم دیگه هم دادیم. این آلبوم یک سال وقت تمام مارو گرفت ولی خوب 2002 تونستیم آلبوم رو بدیم بیرون. فوق علاده بود بعد از رسیدن آلبوم به تمام فروشگاها ی موسیقی در عرض 8 ساعت 1000 نسخه ی آلبوم فروش کرد.

 

یک سال بیکار بودیمو می خواستیم برنامه ی یک کنسرت بریزیم. یک سال تمام تمرین کردیمو خوب پیش می رفتیم اما توی یک حادثه توی سال 2004 جیسون با یک ماشین تصادف کردو مرد. دنبال یک دارمر قدر می گشتم. به دلیل شک عصبی که به ساموئل وارد شده بود رو آورد به مصرف سیگارو مشروب که به دلیل همین حماقتش نارسایی کبد گرفتو افتاد گوشه ی بیمارستانو دیگه نمی تونست بخونه. من مونده بودمو فِرد. اون سال یکهو به یاد پولی افتادم که راجر بهم داد. دیگه مشکل مالی نداشتم. صد دلار برداشتمو رفتم لندن. یک دفعه به یاد پدرو مادرم افتادم که 4 ساله اصلا نه صداشونو شنیدم و نه دیدمشون. رفتم خونه راجر. برادرش فقط توی اون خونه بود، ازش پرسیدم چی شدش بعد از ماجرا. گفت:"پدرم دیگه رمغ نداشت تا کار کنه ، مادرم هم دغ کردو مرد. پدرم معتاد شدش و من مجبور بودم کارخونرو بچرخونم. الان نه پدرم زندس و نه مادرم." اشک تو چشماش جمع شده بود. ماجرای پولارو براش تعریف کردمو پولو دادمو دفتم. خواستم برم پیش پدرو مادرم. رفتم و وقتی اونجا رسیدم. هیچی از اون خونه ندیدم. انگار یک نیرویی منو خم می کرد. از کسایی که اونجا بودن پرسیدم که چه اتفاقی افتاد. گفتن:" پارسال اینجا یک آتیش سوزی شدشو هرکی اینجا بود زغال شد." اینجا بود که برگشتم بریتانیا و دو سال خودمو توی اتاق حبس کردم. دیگه هیچی ازم نموند که فِرد به دادم رسیدو پیشنهاد یک سینگل با خوانندگی و نوازندگیه خودش و نوازندگیه من داد. بهش گفتم:"با بیسو الکتریک اصلا نمیشه یک آهنگ باحال ساخت که!" گفت:"کجاشو دیدی؟!!! یک ارکست سمفونی استخدام کردم با یک درامر. غمت نباشه! آهنگشم با کمک رهبر ارکست سمفونی نوشتم.". تعجب برانگیز بود، خیلی حال کردم. سه روز بعد توی یک سالن به اندازه ی 3 تا زمین راگبی تمرین داشتیم. تا خواستیم شروع کنیم به فِرد گفتم:"شعر داره؟یا بی کلامه؟" گفت:"شعر داره ولی الان هیچی نپرس، می خونم، می فهمی." رفتم سر جام نشستم ، هیچی از قبل ندیده بودم فقط جلوم کلی نت بودو رهبر ارکست همرو هماهنگ می کرد. سه ثانیه از آهنگ رفت جلو و فرد شروع کرد به خوندن. آهنگ فوق علاده غمناک بود. سوزی که ویولن داشت گریمو درمیاورد ولی تا شعرش رو شنیدم به یاد تمام خاطراتم افتادم و دیگه نمی تونستم بزنم. 6 ماه فقط تمرین کردیم تا من بتونم بنوازم. فرد گفت:" خوبه، یک تمرین بدون توپوق به مدت یک هفته تا قبل از کنسرت داریم. فقط می خوام این یک کار بی نظیر بشه. پس خوب کار کنین."

 

من از کارای این آدم سر در نمیاوردم تا اینکه روز قبل از کنسرت به زور ماجرای این آهنگ رو ازش پرسیدمو اونم بهم گفت:" دارم خاطراتتو که تعریف کردی ، اتفاقاتی که برات افتاد رو توی یک آهنگ بیان می کنم." ازش تشکر کردمو گفتم:"خوب تا اینجا درست ولی خداحافظیه این آهنگ برای چیه؟" گفت:"من به دلیل ایدز یک سال بیشتر زنده نیستم برای همینه دیگه." دیگه داشتم خرد می شدم با این همه اتفاقات و این موضوع دیگه هیچ رمغی برام نمونده بود. فقط فردو بغل کردمو با هم گریه کردیم.

 

روز کنسرت فرا رسید، بلیت کنسرت فوق علاده ارزون بود تا همه بتونن بیان. بیش از چندین هزار نفر جمعیت اون کنسرت بود. مجبور بودیم صدای سازهارو با ترفند ببریم بالا. وقتی جمعیت ساکت شد ، موسیقیه ما هم شروع شد. تمام آهنگهایی که تا الآن داشتیمو اجرا کردیم و از آخر نوبت به خداحافظی رسید. ویولن زدو منم زدمو خلاصه موزیک شروع شد یک شعر بدون تکرار که من عاشق همچین اجرایی بودم تا الان. وسط آهنگ وقتی برای چند ثانیه سرم رو از روی گیتار بالا آوردم نور شمع و اشک تمام مردمو میدیدم. آهنگ تموم که شد تمام اون محیط رو سکوت فرا گرفت و فرد از هوش رفت. گیتارم از دستم افتاد و سریع فرد رو با چند نفر کول کردیمو به طرف بیمارستان راهی شدیم. جمعیت همهمه ای راه انداختنوو نمی ذاشتن که ما حرکت کنیم. اومده بودن بالای سن ، شلوغ شده بود و هر لحظه نبض فرد در حال کند شدن بود. به هر بد بختی بعد از 2 ساعت فرد رو رسوندیم بیمارستان. ولی تا رسیدیم از دنیا رفت. برای مراسم تدفینش دوباره اون آهنگ رو با کمک یک بیسیستو همون درامر راک خوندم. مراسم تموم شدشو همه رفتن با خاطرات فردو بقیه ی اعضای گروه.

 

منم یک ساله که هیچ کاری نکردم. جز اعتیاد. می دونم که میمیرم ولی امید دارمو این آهنگ رو دوباره توی خیابون اجرا میکنم ، همین الآن. تنها خودم.