برف خوني

برف خونی

زمستان دوباره از راه رسیده است. برفهای سفید و درشت دومرتبه از آسمان در حال فرود آمدن بر زمین هستند. بادهای خشک و سرد و سوزانی می وزد که تا مغز استخوان انسان را به درد می آورد. خیابانهای یخ زده. جوبهای پر برف و آشغال. کوچه های بی رهگذر و پر برف. رهگذرهایی که در دستان خود فوت می کنند و آنهارا به هم میمالند. کودکانی که در برف بازی می کنند... برف هنوز می بارد.

هوا بی رحمانه سرد شده است. پنجره های اتاق کار من به شدت یخ بسته اند. درون خانه فضای گرم و غمگینی حاکم است. آسمان گرفته, از داخل خانه پیداست, گویی آسمان به دل من پیوند خورده است. صدای قل قل آب جوش روی گاز, همانند صدای تیرهایی است که در آن سالهای سرد در گوش من زمزمه می کردنند. به یاد آن روزهای تلخ می افتم. روزهای برفی و سوزان. صدای رژه ی نظامیان که شیشه هارا می لرزاند به گوشم می رسید. صدا می آمد "یک دو سه, یک دو سه ...." ناله ی بیگناهانی که نظامیان به زور خانه هایشان را در آن زمستان سگ کش خالی می کردند و آنها را بدست اعضای خانواده خودشان می کشتند به گوشم می رسید. صدای مادرانی که از فقدان فرزندانشان, نظامیان را نفرین می کردند به گوشم می رسید. روزها می گذشتند و تعداد کشته ها به اندازه ی هر نظامی روز افزون بود. تخریب دیوانه وار خانه ها و عمارات. اینها همه تازه ظاهر همه ی این مکافات بود. بایستی به دل شهر رفت, جایی که نظامیان مستقر بودند؛ تا دید و فهمید روزگار سیاه بختی در عمق سفیدی یعنی چه. در آن جا به شعاع پنج کیلومتر خالی از سکنه بود. تمام آن خانه ها برای سنگر سازی یا از روی بی رحمی تمام تخریب شده بود. در کوچه پس کوچه های آن منطقه جنازه, سر و دست بریده افتاده بود و خون بروی آن برفها مانند یک فضای انسان گریزانه پاشیده شده بود. بوی تعفن جنازه ها تمام آن منطقه را برداشته بود. در آن محیط حدود چند دقیقه ای ایستادم و با تماشا به جنازه های تکه پاره شده یا سوخته به فکر فرو رفتم, به فکر آن که این جنازه ها متعلق به کسانی بوده است که در سر آرزوهایی داشتند, مردمانی بودند که گاه به آرزوهایشان رسیده بودند یا آرزویی را در سر می پروراندند و یا گاها نا امید از همه چیز بوده اند. این اجساد مال کودکانی بوده که در آغوش گرم مادرشان بوده اند و همراه مادرشان به این روز در آمدند. این اجساد مال عاشقانی بوده که همدیگر را می بوسیدند و اکنون نیستند. این دنیای سیاه و پر درد ماست. در همین روزها بود که من پدر و مادر و برادر خود را از دست دادم. خیلی وحشینانه و در کمال بی رحمی, لعنت به این جنگ. بعد از آن حادثه ی نفرت انگیز و سخت, روح من سوخت, چشمانم روز به روز زرد تر می شد, مریض تر می شدم. روز و شب در خیابان بودم و به آنارشیسمی های علیه جنگ کمک می کردم. بعد از هر مبارزه ی سخت, نگاهی به جای پوکه های گلوله های داغ می انداختم که برف را آب کرده بودند به خونها ی روی برفها به جنازه ها و به چشمان بازشان که روح از آن ها به سرعت خارج می شد و به سوی آسمان می رفت. آنارشیسمی ها بر علیه نظامیان, خونین است و وحشت انگیز. جان هزاران نفر در دستانم بود, عذاب وجدان داشتم, نتوانستم 3 نفر را مراقبت کنم, این هزاران نفر خیلی سخت هستند. اما تلاشم را کردم, پای لنگای را برای خود به جا گذاشتم...

ده سال از آن روزهای سخت می گذرد و هر فصل سال برای من از آن روزها خاطره است و هر روز صبح خود را با این جمله آغاز می کنم: "لعنت بر جنگ..."

 

 

خداحافظ

جمعیت همهمه ای راه انداختنوو نمی ذاشتن که ما حرکت کنیم. اومده بودن بالای سن ، شلوغ شده بود و هر لحظه نبض فرد در حال کند شدن بود. به هر بد بختی بعد از 2 ساعت فرد رو رسوندیم بیمارستان. ولی تا رسیدیم از دنیا رفت. برای مراسم تدفینش دوباره اون آهنگ رو با کمک یک بیسیستو همون درامر راک خوندم. مراسم تموم شدشو همه رفتن با خاطرات فردو بقیه ی اعضای گروه.

ادامه نوشته