تویی آری
خيالت را نميدانم
نميداني خيالم را
خيال من
تويي آري
بده دستان گرمت را
به دستان هراسانم
نگاهم كن نگاهم كن
ببين كه محو چشمانت
شدم غرق و نميبيني
تو امواج خروشانم
ندايم را شنو آري
صداي قلب تنهاييست
كه همچو ساز مي بارد
همان سازي كه كوكش چشم مست توست
همان سازي كه باران ترانه
بر سر عشقت تو مي بارد
همان چشمان گريانم
همان دست هراسانم
منم آن نغمه گنجشك بي لانه
منم يك سنگ
همان سنگي كه ميميرد
ولي دم بر نمي آرد
كه زير دست و پاي
تو دمي آرام بياسايد
منم آن واله و شيدا
منم با تو ولي تنها
منم آن هق هق
خاموش
منم فرياد يك دريا
كه هنگام خروش موج طغيانگر
همان موجي كه بي احساس
تمام قطره هايم را
به ساحل مي فروشد
هاج و واج و
بي خبر از
مردم دنيا
منم اغازي از آخر
همان آغاز ققنوسم
كه مي ميرد
يكي تا چشم بگشايد
دگر ققنوس
جوان گردد
جهان بيند
خزان بيند
بهاران با زمستان
برف و باران
سردي و گرما
عشق و نفرت
بيند و دم بر نيارد
چون حقيقت تلخ و دشوار است
تويي احساس من آري
تويي كه هيچ نفهميدي
نمي فهمي
نميداني
كه ميميرم بدون تو
منم مست خيال تو
تويي باران تويي آتش
همان آتش كه مي سوزد
پليدي را
همان باران كه نفرت را
زدل هاي خزاني شويد و بوي بهاران ميدهد
آري
تويي جانم
تويي كه هيچ نميداني!
قلب کوچکم را به چه کسي بدهم؟